من زاده شدم دوباره باتو
اینها را برای تو می نویسم .برای تو که آن روزها قلبمان یکی شده بود وبا هم نفس می کشیدیم.
برای تو که به شوق دیدن روی ماهت ساعتها به دعا می نشستم.
برای تو که با اولین گریه ات عمیق ترین لبخند را به قلب من نشاندی ومن
سخت منتظر روز دنیا آمدن توبودم.
تولد تو تولد من هم بود واین نور امیدی بود که به زندگی ما می تابید.
زمانیکه دکتر سونو کرد وخبر از آمدن پسری داد همه خوشحال شدیم و سر از پا نمی شناختیم .
آیدا هم به نوبه ی خود منتظر آمدن کودکی بود که برایش کادو می آورد واین موضوع برایش جالب ودر عین حال عجیب بود ومرتب روز شماری می کرد ویکی از لذت بخشترین کارها زمانی بود که می نشستیم ومنتظر تکانهای کوچولوی دوست داشتنی می شدیم.
برای اسمش تصمیم گرفتیم امیرمحمد بگذاریم در واقع پیشوند امیر را به عشق آقا امیرالمومنین اضافه کردیم ومحمد که از مدتها قبل آرزویمان بود.
امیدوارم که رسول الله نگهدارش باشد .الهی آمین .


من زاده شدم دوباره باتو
